تبليغاتX
انجمن وبلاگ نويسان
دانلود آهنگ جدید
دانلود رايگان فيلم و سريال
ابزار وبلاگ
دانلود زیرنویس
دانلود آهنگ جدید
دانلود آهنگ جدید
دانلود آهنگ جدید
webdesign düsseldorf
مدل لباس
دانلود آهنگ جدید
خرید کتاب
انجام پروژه متلب
در ضد سرقت
دانلود کتاب

خرید لباس مجلسی
جراحی بینی
دانلود موزیک
کفش زنانه
دانلود آهنگ جدید
ثبت نام لاتاری
وقت سفارت
بلیط هواپیما
ویزای کاری
دانلود فيلم جديد
مجله تفریحی و سرگرمی
دانلود سریال شهرزاد
سریال عالیجناب
دانلود آهنگ جدید
دانلود اهنگ سنتی
شبکه اجتماعی
سریال شهرزاد فصل سوم
اخبار روز ایران
پاپ آپ
تور لحظه اخری
خرید فالوور اینستاگرام
ارتودنسی
آنتن مرکزی
کاغذ سابلیمیشن
کلیپ
ارتودنسی
خرید بلیط هواپیما
دانلود فیلم و سریال
آسام بنا | کاغذ دیواری سه بعدی
دکوپک | پوستر دیواری سه بعدی
امام حسن مجتبی (ع )

امام حسن مجتبی (ع )
امام حسن مجتبی (ع )

بازديد : 2252 مرتبه
تاريخ : دوشنبه 16 مرداد 1391
ارسال توسط حيدر |دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|دوخت,روپوش,برای,رنگ,آمیزی,های,کودکان, ,
بازديد : 1814 مرتبه
تاريخ : يکشنبه 15 مرداد 1391
سفارش علامه جعفری به علی بهجت
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

ما یک سری اطلاعات از ایشان به صورت کم و کوتاه و پراکنده به دست می*آوردیم. این اطلاعات به صورت معما برای ما باقی بود.
کد خبر: ۲۴۵۲۶۲
تاریخ انتشار: ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۱ - ۱۱:۵۱


حجت*الاسلام علی بهجت ضمن اشاره به شاخص*ترین ویژگی*های پدر خویش، از سرنوشت نامعلوم چمدانی سخن گفت که آیت*الله بهجت اسرار مگوی خود را در آن نگهداری می*کرد.

به گزارش فارس، به مناسبت 27 اردیبهشت ماه، سالروز رحلت حضرت آیت*الله بهجت، گفت*وگوی مشروحی با فرزند این فقیه ربانی انجام دادیم که بخش اول آن تقدیم خوانندگان گرامی می*شود.

پدرم اسرار مگوی خود را مگو گذاشت/ راز چمدان آیت*الله بهجت چه بود؟
حجت*الاسلام و المسلمین علی بهجت در ابتدای این گفت*وگو بیان داشت: زندگی پدرم دو جهت داشت: بخشی از زندگی ایشان، جهت فیزیکی آن است که در خانواده و دوستان مطرح بود و گوشه*هایی از آن به ما رسیده است ولی جهت دیگر؛ زندگی درونی ایشان بوده که نه خودشان راجع به عواملی که در شخصیت ایشان موثر بوده صحبت و راهنمایی می*کردند و نه حتی مدارک و آثار و نامه*هایی را که از علمای مختلف داشتند و ما می*توانستیم از آن بهره ببریم را نشان می*دادند.

وی افزود: معمولا یک چمدانی داشتند که این مدارک و نامه*های علمای بزرگ به ایشان را در آن گذاشته و قفل کرده بودند که در دسترس ما نباشد. حدود یک سال قبل از رحلتشان آن چمدان را از من خواستند. بنده چمدان را برای ایشان بردم و بعد دیگر از آن چمدان خبری نشد. نمی*دانیم که چه شد. یقین داریم از منزل بیرون نرفته ولی دیگر نیست.
وی تأکید کرد: ایشان اسرار مگوی خود را واقعا مگو گذاشتند. ما یک سری اطلاعات از ایشان به صورت کم و کوتاه و پراکنده به دست می*آوردیم. این اطلاعات به صورت معما برای ما باقی بود. بنده چون فارغ التحصیل فلسفه بودم، عادت داشتم باور خیلی چیزها برایم با برهان و دلیل باشد. باید به یقین صد در صد می*رسیدم و ادله 20 درصد و 50 درصد برایم کافی نبود. لذا به زندگی و تحصیل خود مشغول بودم و فقط لوازمات ضروری زندگی ایشان را تهیه می*کردم.

علامه جعفری فرمود: تمام کارهایت را رها و به این پیر خدمت کن!
فرزند آیت الله بهجت در بخش دیگری از گفت*وگوی خود با فارس به ماجرای حضور علامه جعفری در خانه*شان اشاره کرد و افزود: میان کارهایم روزی چند ساعت را به ایشان اختصاص می*دادم و در خدمتشان بودم و بقیه را به اتاق خود در بیرون و خوابگاه که حجره*ای بود می*رفتم و مشغول کارهای شخصی*ام می*شدم. تا اینکه در سال 1363 علامه جعفری یک روز که از منزل آیت الله بهجت بیرون می*رفت، با حرف*هایش یک تلنگری به من زد.

وی ادامه داد: علامه جعفری به من گفت که تو تمام کارهایت را رها کن و به خدمت ایشان بیا. علامه جعفری با آن لهجه شیرین و غلیظ ترکی گفت: «تو عقلت نمی*رسه که این کیه!» علامه وقتی از احوالاتم پرسید و من گفتم که درس*های فلسفه و ریاضیات و ستاره*شناسی و عرفان را خوانده*ام، خیلی برایش جای تعجب بود که چطور توانسته بودم اینها را در قم بخوانم. من هم به شوخی به ایشان گفتم که استاد اینجا مجانی بود و من هم نشستم و خواندم.

فرزند آیت*الله بهجت گفت: علامه به من فرمود حالا یک چیزی می*گویم گوش کن. گفتم آقا می*شنوم. گفتند نه باید عمل کنی. گفتم آقا چطور به مجهول مطلق عمل کنم؟ به چیزی که نمی*دانم چطور عمل کنم؟ علامه با همان لهجه خود گفتند دست بردار، من برایت می*گویم. تو تمام کارهایت را رها کن و بیا خدمت همین پیر را بکن.

بهجت ادامه داد: تو گفته*هایش را یادداشت کن و ضبط کن که نه می*شناسی*اش و نه می*گذارد که بشناسی*اش. من قم و تهران و مشهد و نجف و عراق و شیعه و سنی را دیده*ام؛ همین یکی آخرش مانده است. وقتی او را از تو گرفتند، آن وقت می*فهمی که بوده! بنده در آن زمان مشغول تحصیل بوده و کار فراوان داشتم و در دانشکده بودم.

علامه جعفری: پدرت (آیت*الله بهجت) مأمور این قرن و این دوره است
وی اضافه کرد: علامه جعفری به من دستور داد که ضبط کن و نگه دار و برای نسل آینده امانتدار باش که این مرد تمام می*شود و بعد از اینکه او برود معلوم نیست تا 100 سال دیگر هم کسی چون او بیاید. خداوند در هر دوره*ای یک فرد را میدان می*دهد، یعنی میدانی را که دارد برایش باز می*کند و رشدش می*دهد تا برای دیگران نشان و الگو باشد.

بهجت گفت: علامه جعفری تأکید کردند آیت الله بهجت مأمور این قرن و این دوره است. البته پس از رحلت پدرم نیز خیلی از شاگردان ایشان به من می*گفتند که ایشان دیگر تمام شد و تو فکر نکن که همه همین*طور هستند. با تلنگری که علامه جعفری در سال 63 به من زد، در همان بیست و چند سال پیش، یک مقدار کارهایم را کم کردم و 7 ساعت در روز را به ایشان اختصاص دادم.

وی افزود: پس از سال 72-73 نیز حدود 15 ساعت شد و از سال 80 به بعد بیست و چهار ساعته با ایشان بودم. با این حال ایشان خیلی هنرمند بود و همه کارهایش را تحت یک پوشش و پوسته*ای انجام می*داد. وقتی مسائل بلند علمی را می*خواست نقل کند، خیلی ساده می گفت: می*شود این چنین گفت...

آیت*الله بهجت آخرین فرمول*های عرشی را به ساده*ترین شکل بیان می*کرد
علی بهجت در بخش دیگری از گفت*وگوی خود با فارس به شیوه برخورد پدر خود با نظریات علمی اشاره کرد و گفت: ایشان اشکالات و ایرادات نظریه*های دیگران را می*گرفت و بعد وقتی می*خواست نظریه خودش را بدهد، نمی*گفت که این نظریه بنده است و هیچ کسی نگفته و در جایی نیست و یا خوب توجه کنید. بلکه فقط می*فرمود: این چنین هم می*شود گفت، حالا شما ببینید. ایشان آخرین فرمول*های عرشی را از لحاظ علمی با این بیان ساده می*گفت.

فرزند آیت*الله بهجت گفت: از نظر بعد درونی که اصلا حاضر نبود اقرار به چیزی بکند. حتی اینقدر پوشش داشت که مثلا اگر ما می*خواستیم راجع به استاد ایشان بپرسیم، که آیا از استادتان کار خارق العاده*ای دیدید یا نه؟ و یا شاهد عمل ممتازی از او بودید یا نه؟ حاضر نبود حرفی بزند. چرایش را بعدها فهمیدم که اگر ایشان درباره استاد خود سخن می*گفت، این سوال به ذهن ما می*آمد که حالا این استاد به شما چه یاد دادند؟ بنابراین ایشان از ابتدا چیزی نمی*گفتند.

وی ادامه داد: بنده دبستانی که بودم، یکی از علما که ریش حنایی می*گذاشت و سیدی حدود 80 ساله بود، به من گفت که برو تو نخ بابات و ببین که چی بلد است. پدرم او را می*شناخت ولی من خوب او را نمی*شناختم. به من می*گفت که استاد پدرت آنقدر قوی بوده که به هر کسی چیز مهمی داده، برو ببین به پدرت چه داده است.

وی افزود: من هم بچه بودم و می*رفتم می*گفتم بابا، آن آقا گفته برو ببین پدرت چه گرفته. پدرم خیلی می*خندید و در حال تبسم می*گفت: بله، عجب... عجب... و از کنار آن می*گذشت. هیچ راهی نمی*گذاشت تا بیشتر در موردش بدانیم.

داستان عجیب قبل از تولد آیت الله بهجت
حجت الاسلام بهجت در مورد سیر زندگی پدر بزرگوارش از کودکی گفت: داستان کودکی ایشان از سالها قبل*تر شروع می*شود و به داستان پدرشان بر می*گردد که معروف است. پدر آیت الله بهجت در نوجوانی در حال مرگ بوده که ندایی را می شنود که این را رها کنید، او پدر محمد تقی است.

وی گفت: خلاصه ایشان جانی دوباره می*گیرد و همه تعجب می*کنند. بعد ازدواج می*کند و فرزندانش متولد می*شوند و این داستان را فراموش کرده بوده تا موقع تولد فرزند سومش به یاد می*آورد که وقتی کوچک بوده به او گفتند که پدر محمد تقی است. اولین پسر را محمد مهدی و دومی را محمد حسین و سومی را که به یاد می*آورد نامش را محمد تقی می*گذارد.

وی ادامه داد: محمد تقی هفت ساله بوده که در حوض خانه می*افتد و خفه می*شود. از دست دادن این بچه برای آنها غم سنگینی است و مادر آیت الله بهجت متوسل می*شود تا این فرزند را خداوند به آنها می*دهد و نامش را محمد تقی می*گذارند. محمد تقی ثانی؛ که من در یادداشت های پدر ایشان دیده بودم که نامشان را محمد تقی دومی نوشته بودند.

مادر ایشان نمی*خواست تا دوباره محبت مادر و فرزندی زنده شود
فرزند آیت*الله بهجت بیان کرد: از آنجا که خداوند کسانی را که می*خواهد پرورش دهد با رنج پرورش می*دهد و در ناز و نعمت نمی*خواباند، آیت الله بهجت هم در 16 ماهگی مادر جوان خود را از دست می*دهد. مادر ایشان حدود 28 سال داشته است.

وی افزود: یکی از اقوام که اینها را برای من تعریف می*کرد گفت انسانهای بزرگ به راحتی می*توانند با اموات ارتباط برقرار کنند و سپس به پدرم گفت: آقا شما مادرتان را در خواب دیده*اید؟ پدرم گفت: بله؛ ایشان پرسید که مادرتان چه شکلی بود؟ پدرم گفت: چادرش را پایین آورده بود و صورتش پوشیده بود.

بهجت ادامه داد: آن فرد تعجب کرد و گفت: عجب مگر شما پسرش نبودید؟ مگر نامحرم بودید که این کار را کرده بود؟ پدرم لبخندی زد و اشک گوشه چشمش جمع شد و گفت: شاید می*خواسته تا محبت مادر و فرزندی دوباره در وجود من زنده نشود. ایشان خیلی زود از محبت مادری محروم می*شود و خواهر بزرگ ایشان متکفل امور او می*شود.

وی اشاره کرد: پدرم از خاطرات کودکی با خواهرش تعریف می کرد . ایشان می گفت روزی خواهرم داشت نشاءهای گوجه فرنگی و بادمجان را در باغچه می کاشت. من کوچک بودم و پشت سر او می رفتم و می دیدم که نشاء سبز را در داخل خاک می گذارد، آن را بر می داشتم و همین طور تا آخر خط هرچه کاشته بود را برداشتم. در آخر یک دسته نشاء به او دادم. خواهرم گفت چرا تمام کارهای مرا خراب کردی و یک بار مرا زد. من گریه کردم و عمویم گفت که چرا او را می زنی؟ او هم می خواسته خدمت کند و قصد بدی نداشته. این خاطره از حدود سه سالگی در ذهن ایشان باقی بود.

محمد تقی جانِ مرا چوب زدن یعنی چه؟
بهجت ادامه داد: پدر ایشان نیز خیلی به او علاقه داشته و او را مکتب خانه گذاشته بود. ایشان در مکتب خانه باهوش بوده و خوب درس می*خوانده و عزیز بوده است. یک بار مربی مکتب خانه برای اینکه از بقیه زهر چشم بگیرد، او را تنبیه می*کند. او که اصلا توقع نداشته تنبیه شود، پیش پدر رفته و ناراحتی می*کند. پدر او چون شاعر بوده برایش قصیده*ای می*گوید که مفصل است. این شعر را داخل پاکتی به محمد تقی می*دهد تا به معلمش بدهد. مقداری از آن این بود:

محمد تقی جان مرا چوب زدن یعنی چه / گل و بستان مرا چوب زدن یعنی چه
وی افزود: آیت**الله بهجت از کودکی اعمالی را انجام می*داده که با کودک سازگار نبوده است. هم مکتبی*های او برای من می*گفتند که در مکتب کارهای بچه*گانه نمی*کرد و خیلی جدی بود و اگر مسئول نظم ما می*شد، مثل یک فرمانده همه را به صف می*کرد.

وی گفت: سپس پدرم تا 13 سالگی مقداری از درس طلبگی را در همان جا خواند. بعد سیدی که وضع مالی خوبی داشته و زمین دار بوده و خیلی به آیت الله بهجت علاقه مند بوده، خانواده او را تحریک می*کند تا او را همراهش به عراق بفرستند. علت علاقه این سید هم معلوم نبوده است.

بهجت بیان داشت: من ایشان را در کودکی دیده بودم و این سید خیلی مرا دوست داشت. همیشه وقتی وارد خانه آنها می*شدیم، مرا می*گرفت و بر روی طاقچه*ای می*نشاند. خلاصه این سید می*خواسته پدرم را با خود ببرد که بار اول موفق نمی*شود و آنها برای بار دوم و با کاروان بعدی عازم می*شوند.

تحصیلات آیت*الله بهجت در کربلا و نجف
فرزند آیت الله بهجت ادامه داد: ایشان به مدت 4 سال برای تحصیل در کربلا بوده، خوب درس می*خواند و سپس به نجف می*رود. طلبه*هایی که در کربلا بودند می*گفتند که مثلا درس فلان استاد نباید رفت چون طولانی است و به درس استادی می*رفتند که در مدت کمتری آن درس را بگوید. ولی آیت الله بهجت درست برعکس همه بر سر درس استادی می روند که 14 ساله تمام می*کند. آن استادی بسیار قوی به نام مرحوم کمپانی بوده که از لحاظ فکری خیلی مسلط و قدرتمند بوده است. پس از آن آقایی از علما بوده که نه تنها علم روز حوزه را داشته بلکه علم باطن را هم کسب کرده بوده به نام سید علی آقا قاضی.

وی افزود: پدرم با وجود اینکه خیلی*ها به درس او نمی*رفتند، به درس او می*رود. شرایط آقای قاضی برای درس بسیار سنگین بوده و کسی که می*آمده باید فارغ التحصیل 10 سال حوزه و نیمه مجتهد یا مجتهد بود. آیت الله بهجت هنوز به این مراحل نرسیده بود ولی توانست در درس آقای قاضی شرکت کند. اینکه آقا چطور توانست به درس آقای قاضی راه یابد معلوم نیست و نمی*گفت.

حجت*الاسلام بهجت گفت: من کلی فکر کردم که چطور چیزی از ایشان بشنوم و در نهایت به ذهنم رسید تا این گونه سوال کنم. بنابراین از پدرم پرسیدم اولین باری که اسم آقای قاضی را شنیدید کجا بود؟ ایشان گفت من در کربلا که بودم برادر علامه طباطبایی که به زیارت می*آمد، به حجره من می*آمد و مهمان من می*شد و با هم دوست شده بودیم. او اسم آقای قاضی را آورد و گفت که او مردی این چنین است. ولی پدرم دیگر از درون خودش چیزی نگفت.

وی ادامه داد: ایشان در اثر ریزگردهای زیاد هوا، ریاضت، درس، و خواندن نماز و روزه مریض می*شود و برای اینکه بهتر شود بین نجف و کربلا جا به جا می*شده و گاهی به کاظمین که هوای بهتری داشته می*رفته است. آیت الله بهجت در سن 29 سالگی و در سال 1324 شمسی فارغ التحصیل می*شود و به ایران برمی*گردد و در شمال ازدواج می*کند.

20 مقام معنوی در سن جوانی / پیش رو و پشت سر برای پدرم فرقی نداشت
حجت*الاسلام بهجت در بخش دیگر از این مصاحبه به فارس گفت: در مورد مقاماتی که ایشان به آن*ها رسیده بود، یکی از علمای بزرگ نجف به نام آقای قوچانی در مورد ایشان گفته بود که خداوند در جوانی 20 مقام بزرگ را به ایشان عطا کرده ولی چه کنم که با ایشان عهد دارم نگویم. فقط یکی از آنها که مردم می*دانند این است که برای ایشان پیش رو و پشت سر فرقی نداشت.

وی اضافه کرد: پسر آن عالم بزرگ که آقای قوچانی بود به من گفت آقای قوچانی نزدیک فوت خود نگران بود که مبادا عهدش را با آیت الله بهجت شکسته باشد و بدون اینکه اسم او را ببرد، آن مقامات بلند را برای کسی تعریف کرده باشد و دیگران از ویژگی*های آقای بهجت و علاقه*ای که آقای قوچانی به ایشان داشت، حدس زده باشند که اوست.

فرزند آیت*الله بهجت گفت: بعدها معلوم شد پدرم از خیلی از دوستانش که متوجه می*شدند عهد می*گرفته تا این سر را فاش نکنند. یکی از این مقامات طی الارض ایشان بوده که آقای ری شهری در کتاب زمزم عرفان خود از قول پسر یکی از علما نقل می*کند که پدرش شاگرد آقای بهجت در نجف بوده و با ایشان طی الارض کرده بودند.

وی ادامه داد: این عالم در یکی از چهل شبی که نذر داشتند تا به مسجد سهله بروند و پدرشان مهمان ایشان در کربلا بوده و نمی*توانستند تنهایش بگذارند، آقای بهجت با طی الارض ایشان را از کربلا به مسجد سهله می*برد و بر می*گرداند تا نذرش را ادا کرده و دوباره کنار پدر پیرش که مهمان او بوده، بر گردد و او بعد متوجه می*شود.

بهجت گفت: آیت*الله بهجت از او عهد می*گیرد تا زنده است، به کسی نگوید. پس از سالها این عالم و پسرش آیت الله بهجت را در حرم حضرت معصومه سلام الله علیها می*بینند. سپس آن عالم از ترس اینکه بمیرد و آن راز با او دفن شود، برای پسرش باز گو می*کند و از او عهد می*گیرد تا او و پدرم زنده*اند، سر را فاش نکند.

چشم آیت*الله بهجت حقیقت معصیت را می*دید، بنابراین مرتکب نمی*شد
حجت*الاسلام علی بهجت افزود: بنده پس از رحلت پدرم متوجه خیلی از این قضایا شدم. در روز دوم ختم پدرم یکی از علما که الآن فوت کرده و پسر مرحوم آقا سید جمال گلپایگانی بود، به من اشاره کرد که نزدیکش بروم. ایشان روی ویلچری نشسته بود و کنار گوش من گفت: من 60 سال پیش در نجف که بودم، آقای قوچانی که با پدر شما نزدیک بود و از اسرار او اطلاع داشت و ارتباط خوبی با استاد آیت الله بهجت نیز داشت، به من چیزی گفت.

وی ادامه داد: او گفت سر اینکه آقای بهجت از همه هم کلاسی*هایش ممتاز شد، یک چیز بود و آن این بود که آقای بهجت از کودکی و سالها قبل از بلوغ خود در اثر عبادت، چشمش معصیت را می*دید و مرتکب نمی*شد. لذا دوران کودکی را با پاکی گذراند و بعد از دوران کودکی هم همین طور گذشت.گناه او را سنگین و چرک و آلوده نکرد. در مدارج ترقی که دیگران باید پله پله بالا بروند، ایشان چون پاک و سبک بود پرواز می*کرد.

بهجت ادامه داد: پدرم هم در صحبت*هایش داشت که گناه را کوچکش را هم نباید کوچک بشماری. همیشه می*گفت اگر در بالاترین حد ترقی باشی و ببینی کودکی آجری جلوی پای نابینایی می*گذارد تا او زمین بخورد و کودک بخندد و تو فقط یک لبخند زدی، همین کافی است تا تو را با مغز از آن بالا به پایین اندازد.

وی تأکید کرد: این صحبت پسر آقای سید جمال گلپایگانی خیلی به ما کمک کرد و اطلاعات ما را به هم دوخت و وصل کرد. من همیشه طلب مغفرت برای ایشان می*کنم. بنده بارها از پدرم شنیده بودم و خیلی دیگر از شاگردان ایشان نیز شنیده بودند که پدرم می*گفت کسی را می*شناسم که خداوند توفیق معصیت از کودکی به او نداد. هربار معصیت پیش می*آمد، خداوند یک طور منصرفش می*کرد.

حجت*الاسلام علی بهجت در پایان بخش نخست گفت*وگوی خود با فارس اظهار داشت: هیچ وقت پدرم «من» نمی*گفت و همیشه همه عنوان*ها و برچسب*ها و من*ها را پاک می*کرد. بسیاری از مطالب را با عنوان سوم شخص می*گفت و خیلی*ها می*گفتند خود آقاست. و من باور نمی*کردم و دنبال دلیل بودم. او هم که هیچ اقراری نمی*کرد و من بعدها فهمیدم.




ادامه مطلب...
ارسال توسط حيدر |دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|راز,چمدان,آیت*الله,بهجت,چه,بود؟, ,
بازديد : 1696 مرتبه
تاريخ : يکشنبه 15 مرداد 1391
حکایت جالب پدر آیت الله بهجت(ره) :##
پسرک در بسترش دراز کشیده بود طوری که معلوم نبود خواب است یا بیدار.
پسری شانزده هفده ساله بود. در بستر بیماری افتاده بود طوری که هر لحظه امید به زنده ماندنش کمتر می شد.
ناگهان صدایی شنید، صدایی مبهم ...
صدا می گفت: «با ایشان کاری نداشته باشید، ایشان پدر محمد تقی است» در همان حال از هوش رفت.
مادرش فکر کرد از دنیا رفته اما بعد از مدتی از خواب بیدار شد.
کم کم حالش روبه بهبود می رفت تا اینکه حالش کاملا خوب شد.
سرحال و سالم ... انگار نه انگار که به مریضی بسیار خطرناکی مبتلا شده بود!
از این ماجرا چند سالی می گذرد وپسرک دیروز به جوانی با نشاط مبدل می شود.
او در شهر فومن زندگی می کرد. هر قدر سنش بالاتر می رفت در بین مردم معتمدتر می شد
مثل بقیه مردها برای خودش کسب و کاری دست و پا کرده بود... اما اگر فرصتی دست می داد امور مردم را هم رتق و فتق می کرد.
مردم آنقدر به او اعتماد پیداکرده بودند که اسناد مهم و قباله ها با گواهی او ارزش پیدا می کرد
انگار خدا می خواست که او با این کارها روحش را پرورش دهد و لباس نفسش را از چرک و گناه پاک کند
جوان فومنی با اینکه سرش خیلی شلوغ بود اما گهگاهی سری به دفتر شعرهایش هم می زد
متوجه شده بود که خدا ذوق و قریحه خاصی برای سراییدن شعر به او عطا کرده است
به همین خاطر دفتر شعری درست کرده بود تا هر وقت روح و جانش در غم مصیبت اهل بیت ماتم گرفت و اندک حالی پیدا کرد، مرثیه هایی برای اهلبیت بسراید
در میان همه مرثیه های زیبایش، مراثی که در مصیبت اباعبدالله الحسین علیه السلام می سرود، جانگداز تر بود
آن موقع خبر نداشت... آنچه می سراید، آنقدر زیبا و اثرگذار خواهد شد که پنجاه سال دیگر نیز مداحان آن دیار همچنان در عزاداری های مردم فومن مرثیه هایش را به کار می برند.
یادش رفته بود...سخنی که در خواب به او گفته شده بود را از خاطر برده بود
تصمیم گرفت ازدواج کند
حاصل ازدواجش پنج فرزند بود...
چهار فرزند به دنیا آمده بود و او خوابش را از یاد برده بود
مگر نباید نام پسرش را محمد تقی می گذاشت؟
فرزند اول را به یاد پدر مهدی نامید
فرزند دوم، دختر بود ...
و فرزند سوم را محمد حسین می نامد
با به دنیا آمدن فرزند چهارم به یاد خواب سالهای نوجوانی اش می افتد...آن وقت که به مریضی لاعلاجی مبتلا بود و در بستر مرگ افتاده بود...
ای دل غافل! تازه به یاد جمله ای که به او گفته شده بود افتاد...
با به دنیا آمدن فرزند چهارم که اتفاقا نوزادی پسر بود، او را محمد تقی نامید
محمد تقی عمرش زیاد به دنیا نیست
در دوران کودکی اش در حوض آب می افتد و خفه می شود
محمد تقی، فرزند دلبندش از بین می رود ولی خدا یک بار دیگر به او و همسرش عنایت می کند و مادر محمدتقی باردار می شود...
همسرش باردار شده ولی او در شگفت است که مگر به او نگفته بودند که نام پسرت را محمدتقی بگذار! پس این چه تقدیری بود برای این کودک؟
بالاخره زمان تولد پنجمین فرزند فرا می رسد .
عجیب بود... این فرزند هم پسر بود!
اندکی فکر می کند و پس از مدتی تامل، نام این فرزند را هم «محمدتقی» می گذارد.
محمدتقی برخلاف خواهر و برادرانش زیاد اهل بازی های کودکانه نبود.
مادر وقتی نگاهش می کرد که چقدر اعمال و رفتارش با بچه های دیگر فرق دارد! فهمیده بود که او روحی بزرگ دارد و مطمئنا انسان بزرگی خواهد شد.
آن روز کربلایی محمود بهجت که از مردان مورد اعتماد شهر فومن بود، خبر نداشت که خدا به او فرزندی عطا کرده که روزگاری یکی از مردان نامی دینی و علمی خواهد شد. فرزند صالحی به نام آیت الله محمد تقی بهجت.



سایت تبیان


ادامه مطلب...
ارسال توسط حيدر |دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|زندگی,نامه,مختصرس,از,پدر,ایت,الله,بهجت, ,
بازديد : 1739 مرتبه
تاريخ : يکشنبه 15 مرداد 1391
شيعه يعني تيغ بيرون از نيام...
گروه فرهنگی:محمدرضا آقاسي فرزند حاج قاسم نه به رسم بيوگرافي*هاي آبكي اين چنيني، كه حقا در يك خانواده*ي مذهبي به دنيا آمد. نشان به آن نشان كه وقتي از مذهبي بودنش مي*پرسيدند، خودش مي*گفت: « اوّل از همه به پندارم محیط مساعد خانوادگی منشاء اثر بوده. مرحوم پدرم، با آنکه سوادی به آن صورت نداشت، امّا قاری قرآن بود و از مریدان مرحوم آیت الله«حاج سید احمد طالقانی آل احمد» که روحانی سرشناس محل ما بود و پدر جوانمرد فاضل؛ زنده یاد«جلال آل احمد». تا آنجا که به خاطر دارم، از همان اوان کودکی، هر صبح بعد از نماز، صدای تلاوت قرآنِ بابا، توی خانه میپیچید. از طرفی، مادرم حدود چهل سال افتخار مدّاحی حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) را دارد.»به سنين راهنمايي كه مي*رسد، راهي «هنرستان هنرهای زیبا»ی تهران مي*شود. اما او كه از همان سالها، خوي شاعرانه دارد و خيلي زود كينه*ي آنچه را كه بخواهد دست و پاي ابتكارش را ببندد، به دل مي*گيرد، در اعتراض به نحوه ی آموزش متون درسی و مدیریت خشک و بیبهره از ظرافت*های تعلیم و تعلّم هنری اولیاء امور هنرستان با مدیر، ناظم و بعضی از اساتید آنجا اختلاف پیدا مي*كند. روی همین حساب هم، دو سال پیاپی اورا مردود کرده و دست آخر سال سوم، اخراجش مي*کنند.

اين مي*شود كه ما در بيوگرافي او مي*نويسيم: تحصيلات سوم راهنمايي. تعجب نكنيد؛ مگر نشنيده*ايد كه علم عشق در دفتر نباشد؟

شاعري در وجود محمدرضا شعله مي*كشد. به خصوص اينكه دو برادر بزرگترش هم دستي در شعر داشته*اند. خودش مي*گويد: «از زمان بچگی کلمات را به هم می بافتم. مشخصاً از سنین سیزده چهارده سالگی. بعد، به مرور زمان، تا سال 55 به رغم این که هفده هجده ساله بودم، به بعضی از انجمن های ادبی فعّال آن دوران پایتخت سرک می کشیدم.» با اين وجود، آنچه را كه در اين سالها مي*سرايد، به عنوان شعر قبول ندارد و فعلاً دارد خودش را محك مي*زند.

اما دور و بر محمدرضا دارد اتفاقاتي مي*افتد كه او نمي*تواند نسبت به آن بي*تفاوت بماند. شهر و كشور بوي انقلاب، بوي خون مردم بي*گناه و بيش از هر چيز بوي خميني گرفته است. محمدرضاي انقلابي حالا شعر را فراموش كرده و تمام فكر و ذكرش شده انقلاب اسلامي. خب حدس زدن از اينجا به بعدش با پيروزي انقلاب خيلي نيست. خودش مي*گويد:

«از همان شب اول پیروزی انقلاب در بیست و دو بهمن 57، در کمیته*ی انقلاب؛ مستقر در مسجد امامزاده سیّد نصرالدین- محلّه*ی ما در خیابان خیّام- تفنگ به دوش کشیدم و شدم یکی از صدها هزار جوان پاسدار انقلاب.»
محمدرضا يك سالي در كميته*ي انقلاب مشغول مبارزه با منافقين و ديگر گروهك*ها مي*شود. اما اين تازه آغاز انقلابي*گري اوست. محمدرضا عزم آزادي فلسطين در سر دارد و بر مبنای همین باور، دوره های مقدّماتی جنگ چریکی را در تهران آموزش مي*بيند. در آذرماه 58، به جمهوری عربی سوریه مي*رود. آنجا در یکی از پادگان*های متعلّق به جناح نظامی «سازمان آزادی بخش فلسطین»- معروف به قوای العاصفه- مستقر مي*شدوند و مربیان زبده*ی فلسطینی، یک دوره ی تخصصی از رزم پارتیزانی را به آنها آموزش مي*دهند. با پایان دوره*ی آموزشی، در حالي كه همه چيز آماده است براي جهاد، نیروهای مسیحی لبنانی طرفدار ارتش اسرائیل - معروف به فالانژها راه ورود آنها به لبنان را به روی او و همراهانش مي*بندند.

اما محمدرضا انقلابي*تر و آرماني*تر از اين است كه نااميد شود. او به اتفّاق تعدادی از دوستانش به تهران برمي*گردد تا خود را به جبهه*های نبرد افغانستان عليه شوروي برساند، اما باز هم سنگي جلوي پاي او ودوستانش قرار مي*گيرد...

در اين سال*ها، هنوز شعر براي چريك جوان ما خيلي جدي نشده و در عوض تا دلتان بخواهد آرمان****هايش براي او جدي است. به خصوص اينكه در اين ميان رژيم بعثي عراق هم به ايران حمله مي*كند. او بعد از فراغت از حضور در كميته*ي انقلاب و ماجراي منافقان، به جبهه*ی جنوب اعزام مي*شود. مقصد اين بار كربلاي جبهه*هاست؛ جزایر مجنون و دشت شلمچه.

جنگ كه تمام مي*شود، آقاسي جوان تازه ياد شعر مي*افتد. به خصوص اينكه سرو كله*ي «يوسف*علي ميرشكاك» و به تبع آن حوزه*ي هنري هم در اين سالها در زندگي او پيدا مي*شود. همين آشنايي با ميرشكاك تأثير عجيبي بر او مي*گذارد؛ به حدي كه تا پايان عمر هيچ*گاه بدون لفظ استاد اورا خطاب نكرد.

در همين دوران از كلاس درس مهرداد اوستا نيز بهره*مند مي*شود و كم كم با آغاز سال 68، به صورت جدي شعر را دنبال مي*كند. بيش از هر چيزي به اين مقيد است كه در شعرش از ائمه و مرام شيعه بگويد. از همين رو، مثنوي «شيعه*نامه» در عمق وجودش مي*جوشد و معروف*ترين اثرش را خلق مي*كند.

اي جوانمردان! جوانمردي چه شد؟
شيوة رندي و شب*گردي چه شد؟
بندگي تنها نماز و روزه نيست
آب تنها در ميان كوزه نيست
كوزه را پر كن ز آب معرفت
تا در او جوشد شراب معرفت
حرف حق را از محقق گوش كن
وز لب قرآن ناطق گوش كن
بعداز آن بشنو ز «نظم أمركم»
تا شوي آگاه بر اسرار خم
خم تو را سرشار مستي مي*كند
بي*نياز از هرچه هستي مي*كند
هرچه هستي، جان مولا مرد باش
گر قلندر نيستي، شب*گرد باش
....
شيعه يعني شرح منظوم طلب
از حجاز و كوفه تا شام و حلب
شيعه يعني يك بيابان بي*كسي
غربت صدساله، بي دلواپسي
شيعه يعني صد بيابان جستجو
شيعه يعني هجرت از من تا به او
شيعه يعني دست بيعت با غدير
بارش ابر كرامت بر كوير
شيعه يعني عدل و احسان و وقار
شيعه يعني انحناي ذوالفقار





«شيعه نامه» به شدت در ميان مردم جا باز مي*كند و نام آقاسي مطرح مي*شود. اما او در مورد موفقيت اين مجموعه معتقد است: «در رابطه با معروف*ترین شعری که خلایق در این ملک مرا به آن می*شناسند؛ یعنی شیعه*نامه، فقط می*توانم بگویم که من شیعه*نامه را از کرم اهل بیت (علیهم السلام) دارم، نه از خودم؛ که هیچ*ام و هیچ.»

انتشار «شيعه*نامه» با آن زبان سرخ آقاسي در ذم كوفي منشان همانا و آغاز اختلافاتش با «حجت الاسلام زم» هم همانا. ظاهراً يكي از نوچه*هاي عبدالكريم سروش كه با «زم» آشنايي و رفاقت داشته، بعد از انتشار «شيعه*نامه» آقاسي را متهم مي*كند كه تو ضد ولايت فقيه هستي! «زم» هم از اين حرف او آدم حمايت مي*كند. در مقابل، آقاسي هم سخت در برابر اين ادعا مي*ايستد. استاد يوسف*علي ميرشكاك ماجراي اختلاف اين دو نفر را چنين بازگو مي*كند:

«یک روز حاج محمدعلی زم، ما را خواست و گفت آقا، یک‎چیزی به شاگردت بگو. گفتم چه بگویم؟ گفت قد قد می‎کند، تخم نمی‎گذارد... گفتم مگر می‎شود کسی بدون قد قد کردن تخم بگذارد؟ گفت شما قد قد نمی‎کنید و تخم می‎گذارید، آقای معلم قد قد نمی‎کند و تخم می‎گذارد. گفتم بنده و آقای معلم و این‎ها، زمان شاه قد قد کردیم، تخمش را برای جمهوری اسلامی می‎گذاریم. ایشان قرار است در جمهوری اسلامی قد قد کند، تخمش را هم برای جمهوری اسلامی می‎گذارد؛ به‎هر صورت زمان قدقدش الان است... بالاخره کار به دعوا کشید و حاجی زم آقاسی را اخراج کرد.»

مرحوم آقاسي خود در مورد اين ماجرا مي*گويد: «من از بیان حرف حق پروایی ندارم و خوفی هم ندارم که اگر به خوشایند این حضرات حرف نزنم، نان نداشته*ام آجر شود! همین قدر گفته باشم، یکی از دستگاه های متولّی اندیشه و هنر اسلامی، یک بار عکس العمل تندی را نسبت به من نشان داد... حقوق ام را قطع کردند و ضمن ارسال یک دستورالعمل اکید، مرا به صحن و سرای دستگاه شان ممنوع الورود فرمودند! یک بیت نثارشان کردم و سپردم شان به قهر مولا علی (علیه السلام) که:

از آن روزی که در خون پر گشودم
به دار الکفر ممنوع الورودم

آقاسي حوزه*ي هنري را در اين سالها با تمام خاطرات شيريني كه از آن داشت، ترك مي*كند؛ اما همنشيني با بزرگاني چون آويني در ياد او جاودانه مي*شود. تا جايي كه بعد از شهادت «سيدمرتضي» شعري براي او مي*سرايد:

الا روح طوفانی مرتضی
سلیمان تسلیم امر قضا
از آن دم که در خون شنا کرده*ای
مرا با جنون آشنا کرده*ای
جنون را به حیرت درآمیختی
قلم را ز غیرت برانگیختی
بگو نسبتت با شهیدان چه بود
که مرغ دلت سویشان پر گشود
چه*ها کرد حق با تو در شام قدر
که همسفره*ای با شهیدان بدر
ببخشای اگر از تو دم می*زنم
و یا در حریمت قدم می*زنم
برآنم که درک ولایت کنم
مبادا که ترک ولایت کنم
کنون خالی از عجب و خودبینی*ام
پُر از سکرآوای آوینی*ام
....
آقاسي در دهه*ي هفتاد به شدت اوضاع جامعه و ترويج مدل توسعه*ي غرب از سوي دولت*ها انتقاد دارد و با زبان شعر اين انتقاد خود را به صريح*ترين و گزنده*ترين شكل ممكن بيان مي*كند.

مسلمان نمايان تكنو كرات
ره آوردتان چيست جز منكرات
شما گر نماينده مردميد
چرا ماتو مبهوت وسردرگميد
شمايي كه دين را به نان ميدهيد
كجا در ره عشق جان ميدهيد
نمايندگاني كزين امتند
خدا باور و تشنه خدمتند
اگر خشم ديني ملايم شود
در اين سرزمين غرب حاكم شود
الا اي عارفان بي معارف
جهان انديشه گان شبهه عارف
اگر فرهنگتان فرهنگ دين است
چرا آهنگتان كفر آفرين است
شما گر پيرو خط اماميد
چرا دلبسته ميز و مقاميد
فضاي باز يعني بي حياي
در انظار عمومي خود نمايي
فضاي باز يعني نانجيبي
تظاهر سازي و مردم فريبي
كه ميدان داد اين نوكيسه ها را
حمايت كرد اين ابليسه ها را
سر افرازان براي سر فرازي
ضرورت دارد آيا برج سازي

او در اين سال*ها معتقد است كه بايد «بنويسيد كه اسلام غريب است هنوز...» و به گفتمان غرب*زده*ي دولت*ها، سياسي*بازي آنها و سستي در امر پيروي از ولايت انتقاد دارد. شعر او در اين ايام، آينه*اي است تمام نما از مسائل اجتماعي و سياسي روز جامعه. از اعتراض به عبدالكريم سروش (شما را هدف چيست زين التقاط؟ گهي انقباض و گهي انبساط؟) تا نقد شعارهايي مثل فضاي باز دولت خاتمي:

بسیجی سست و بی حال است آیا؟
زبان غیرتش لال است آیا؟
بسیجی از چه رو خاموش ماندی؟
زبان بستی سراپا گوش ماندی؟
نمی بینی مگر دجاله هارا؟
سرود شوم نفی لاله ها را؟
ببین نشخوار صبح و شام*شان را
طنین طعنه و دشنام*شان را
علی را بی*عدالت نام دادند
ولایت را وکالت نام دادند
به سر اندیشه*هایی خام دارند
ولی داعیه*ي اسلام دارند...
بسیجی شیعه و سنی ندارد
به فرمان ولی سر می*گذارد
خمینی گفت سر گردان نباشید
اسیر دست نامردان نباشید
اگر آزاده هستي اهل دل باش
گر استقلال خواهي مستقل باش
چه*ها كردند احزاب سياسي؟
به غير از نقض قانون اساسي
الا اي عارفان بي معارف!
جهالت پيشگان شبه عارف
الا اي عارفان اهل ترديد
ولايت را چرا بازيچه كرديد؟ ...
شما گر پيرو خط اماميد
چرا دلبسته*ي ميز و مقاميد؟!
فضاي باز يعني بي حجابي؟
در انظار عمومي خودنمايي؟
فضاي باز يعني نانجيبي؟
تظاهرسازي و مردم فريبي؟...

اما در تمام اين سال*ها او با اشعارش از ولايت، شهدا، آرمان و خانواده*ي شهدا جانانه دفاع مي*كند:

دلم تنــگ شهیـدان اسـت امشب
که همرنگ شهیدان است امشب
من از خـون شهیـــدان شـرم دارم
که خلقی را به خود سرگـرم دارم
زمن پـرسیــد، فــرزنـد شهیـــــــدی
کــه بــابــای شهیــدم را نـدیــدی
به من می*گفت مادر او جوان بود
دلیــر و جنگجـــوی و پـرتـوان بـــود
نمی*دانم چه سودایی به سر داشت
به دوشش کوله*باری از سفر داشت
قــدم در کـوچـه*بـاغ عشق می*زد
به جان خویش داغ عشق می*زد
چه عشقی؟عشق مولایش خمینی
کـــه بـوسـد تـربـت سبــز حسینی
بــه امیـدی کـه از آن گِـل کــام گیرد
بگـریـــد تــا دلـش آرام گیـرد

شعر او مملو است از نشانه*هاي ارادت او به مقام ولايت. او در مورد مقتدايش رهبر معظم انقلاب چنين مشق عشق مي*كند:

بنگـر رحماء بینهــم را
تکـــرار تـب غـــدیـر خــــم را
امروز علی غریب و تنهاست
آماج هجوم اهرمن*هاست
او کیست؟ گلی ز باغ زهرا (س)
پرورده*ي درد و داغ زهرا (س)
او نـور دل بسیجیــان اســت
چون مادر خویش، مهربان است
مستــم ز تبســم نمـازش
لبخند چو غنچه، دلنوازش
چشمانش بوی عشق دارد
مستی ز سبوی عشق دارد
چون فاطمه پشتوانه*ي اوست
تا هستم و هست دارمش دوست

اين علاقه*ي شديد به حضرت آقا البته بي*پاسخ نمي*ماند و آقاسي دو بار موفق به ديدار حضرت آقا و شعرخواني در حضور ايشان در ديداري به قول خودش نيمه خصوصي مي*شود.

اما در تمام اين سال*ها، بزرگ شاعر آييني مردم ايران، از توجه و التفات حداقلي نهادهاي فرهنگي –اعم از صداوسيما، وزارت ارشاد و ... – بي*بهره مي*ماند و حتي در بسياري از اين نهادها، ممنوع الورود و ممنوع التصوير مي*شود. همين بي*توجهي نهادها و البته ساده*زيستي عجيب او كه به تبعيت از مشي مولا علي (ع) اختيار كرده بود، باعث مي*شود تا حتي تا پايان عمر از يك بيمه*ي ساده هم محروم باشد و در تنگدستي و البته عزت*مند زندگي كند.

او سرانجام در حالي كه بزرگترین آرزويش اين بود كه حضرت ولی عصر(عج) او را به نوکری خود بپذیرد و اعمالش مورد تأیید ایشان باشد، در سوم خرداد 84 ديده از جهان فرو بست.

مقتدايش در سوگ او چنين فرمود:

با تأسف و تأثر خبر در گذشت شاعر آزاده و بسيجي مرحوم محمد رضا آقاسي را دريافت كردم. اين حادثه*ي غم انگيز ضايعه*اي براي هنر و ادبيات متعهد كشور و بويژه شعر مذهبي و انقلاب به شمار مي*رود.

شعر روان و با مضمون و خوش ساخت آقاسي كه نمايشگر دل پاك و احساسات صادق و هنر خودش او بود، بي شك داراي جايگاه ويژه*اي در ادبيات معاصر است. درگذشت اين شاعر عزيز را به جامعه*ي ادبي و شعراي كشور و به علاقمندان آثار او و بطور خاص به خانواده*ي گرامي و دوستان و ياران اين بسيجي دلباخته تسليت عرض مي*كنم و شادي روح و علو درجات او را از خداوند متعال مسألت مي*نمايم.

سيد علي خامنه*اي

7/3/1384

او در 5 خرداد 84 طي تشييعي باشكوه در قطعه*ي شهداي بهشت زهراي تهران، در كنار هم*رزمان سابقش به خاك سپرده شد؛ در حالي كه هيچ گاه از مرگ پروا نكرد.

گرچه جز فقر همسایه*ام نیست
گرچه جز مرگ آسایه ام نیست
نخل سبزم که پر شاخ و برگم
از چه ترسانی از روز مرگم؟
يادش گرامي و روحش شاد.




[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]



ادامه مطلب...
ارسال توسط حيدر |دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|مختری,از,زندگی,نامه,مرحوم,کحمد,رضا,اقاسی, ,
بازديد : 1798 مرتبه
تاريخ : يکشنبه 15 مرداد 1391
سلام دوستان خوبین
من یه غذا میخوام تو مایه های پیراشکی اینا
خوشمزه و راحت باشه
کسی میتونه کمک کنه لطفا

ادامه مطلب...
ارسال توسط حيدر |دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|دستور,غذا, ,
صفحه قبل 1 2 ... 118 صفحه بعد